ابراهيم اصلاح عربانى
43
كتاب گيلان ( فارسى )
كارگزاران و طرفداران آنها قيام كردند و دست به كشتار آنان زدند . مؤلف تاريخ طبرى در وقايع سال 142 هجرى مىنويسد : « در اين سال اسپهبد طبرستان پيمان ما بين خويش و مسلمانان را شكست و مسلمانانى را كه در ولايت وى بودند بكشت . » « 19 » وقتى خبر اين واقعه به منصور خليفه رسيد سپاهى به فرماندهى خازم بن خزيمه و روح بن حاتم روانه كرد . ابو الخضيب مرزوق وابستهء خود را نيز همراه آنها اعزام داشت . اسپهبد طبرستان كه از نزديك شدن سپاه خليفه آگاهى يافته بود دروازههاى شهر را محكم كرده سپاهيان خليفه شهر را در محاصره گرفتند و جنگهاى پراكندهاى بين آنها و افراد اسپهبد جريان يافت . كار محاصره شهر به درازا كشيد و يأس و خستگى در ميان سپاه دشمن رسوخ يافت . ابو الخضيب فرستادهء خليفه متوسل به حيله شد و به ياران خود گفت : « مرا بزنيد و سر و ريشم را بستريد ! » پس از آن موقعيتى بدست آورده خود را به اسپهبد رساند و گفت : با من رفتارى تحملناپذير كردهاند . مرا زدند و سر و ريشم را ستردند زيرا گمان داشتند كه دل من با توست ؛ در حقيقت نيز من دل با تو دارم و تو را در پيروزى بر سپاهيان خليفه يارى خواهم كرد . اسپهبد سخنان او را باور كرد و وى را در شمار خاصان خود قرار داد . پس از مدتى كه كار وى مورد رضايت واقع شد و نسبت به او اطمينان و اعتماد حاصل گرديد جزو نوبتيان گشودن و بستن دروازه شهر قرار گرفت . در اين موقع نامهاى به فرماندهان سپاه خليفه نوشته به تيرى بست و آن را به سوى آنان رها كرد . او در نامه خود شبى را معين كرده بود كه دروازه شهر را به روى آنها بگشايد و به همين قرار اقدام كرد . سپاه خليفه در شب موعود وارد شهر شد و مدافعان را از دم تيغ گذراند . اسپهبد ملك همينكه شكست خويش را قطعى ديد زهرى را كه در نگين انگشترى پنهان داشت مكيد و به زندگى خود پايان بخشيد . گروهى از سپاهيان و مخالفان شناخته شده اعراب به ديلمان پناه بردند زيرا خطه گيلان و ديلمان همچنان از نفوذ اعراب دور بود . بلاذرى مؤلف فتوح البلدان همين داستان را با اندكى اختلاف نقل كرده است « 20 » ، اما روايت تاريخ ايران از اسلام تا سلاجقه با هردو منبع تفاوتهاى آشكارى دارد . در اين كتاب آمده است : « خليفه در سال 141 هجرى بر ضد اسپهبد خورشيد از سنباذگبر فرمان جنگ صادر كرد . در طى دو سال با عمليات مشترك ابو الخضيب ، خزيم بن خزيمه ، ابو عون بن عبد اللّه ، روح بن حاتم و عمر بن العلاء طبرستان فتح گرديد . عمر بن العلاء رويان و حتى مناطق غربىتر آن ، يعنى كلار و چالوس را متصرف شد و اين دو شهر مرز ميان مسلمانان و ناحيهء ديلم گرديد . اسپهبد به ديلم گريخت و سپاهى از ديلمان و گيل فراز آورد و مسلمانان را به حملهء متقابل تهديد مىكرد ؛ امّا چون همسران و كودكان وى بر دست مسلمانان گرفتار آمدند وى نااميد گرديد و در سال 144 ق / 761 م با خوردن زهر به زندگى خود پايان داد . » « 21 » هجده سال بعد ونداد هرمزد اين شكست را جبران كرد . در حدود سال 160 هجرى ساكنان اميدوار كوه از جوروستم كارگزاران خليفه به ونداد هرمزد اسپهبد طبرستان شكايت كردند و او را به قيام عليه اعراب تشويق نمودند . ونداد هرمزد پس از مشورت با همسايگان روزى را براى شورش عليه اعراب معين كرد ؛ در اينروز مردم طبرستان بر عربها شوريدند و تمام آنها و كارگزاران خليفه و هركه را به دست آنان مسلمان شده بود به قتل رسانيدند : « ساكنان طبرستان در اين امر چنان متفق بودند كه حتى زنانى هم كه به عقد عربان درآمده بودند شوهران خويش را ريشكشان از خانه بيرون آورده به دست مردان به كشتن دادند ، بطورىكه در تمام طبرستان يك نفر عرب و مسلمان يافت نمىشد . » « 22 » مؤلف « تاريخ ايران بعد از اسلام » نيز به اين واقعه اشاره كرده مىنويسد : « در زمان خلافت مهدى در يك روز مردم هرجا در شهر و روستا و بازار و گرمابه عرب ديدند كشتند و حتى زنان اگر شوهرانشان عرب بودند آنها را به دست مردان طبرى سپردند تا هلاك كنند . » « 23 » از آنپس جنگهاى متعددى بين سپاهيان عرب ، كه از سوى خليفه به طبرستان و رويان اعزام مىشدند با ونداد هرمزد و ساير فرمانروايان اين مناطق درگرفت كه گاه به پيروزى اعراب و گاه نيز به شكست آنان منجر مىشد . طى اين نبردها قسمت مهمى از طبرستان به دست حكمرانان و واليان مسلمانى كه در آمل اقامت داشتند افتاد اما كوههاى طبرستان به قبول سلطهء اعراب تن درنمىداد . در شرق و غرب اين كوهها و مناطق اطراف آنها دو خاندان ايرانى ، كه نسب خود را به ساسانيان مىرساندند ، حكومت مىكردند . يكى شروين از دودمان باوند كه هنگام فرار يزدگرد از مقابل اعراب به طبرستان پناه برده بود و ديگرى هرمزد از دودمان قارنوند و جانشينان او كه به خود گيل گيلان و اسپهبدان خراسان لقب مىدادند . اين دو فرمانرواى نواحى كوهستانى و جانشينان آنها نيز اغلب با خلفا در جنگ و ستيز بودند و گاه نيز با آنها به مدارا مىپرداختند و قراردادهاى عدم تعرض مىبستند ؛ چنانكه وقتى هارون الرشيد خليفهء عباسى در رى به دو فرمانرواى طبرستان پيام فرستاده آنها را نزد خود خواند نامبردگان دعوت او را اجابت كردند . هارون نيز درخواست ونداد هرمزد را داير به عزل والى طبرستان قبول كرد اما به والى جديد دستور داد قدرت دو شاهزاده را در كوهستانها محدود كند . وى براى اطمينان از وفادارى اين دو تن قارن پسر ونداد هرمزد و شهريار فرزند شروين را با خود به بغداد برد و چهار سال بعد در بازگشت به خراسان آنها را به پدرانشان بازگردانيد .
--> برداشته بودند فرستاد و « او طالقان و دنباوند و ديلمان را فتح كرد و از ديلم اسيرانى بسيار گرفت . سپس رهسپار طبرستان شد و پيوسته در خلافت منصور آنجا اقامت داشت . » اما اين مطلب در هيچيك از منابع و مآخذ معتبر ديده نشده و به احتمال زياد صحت ندارد . ( 19 ) . تاريخ طبرى ، تأليف محمد بن جرير طبرى ، ترجمه ابو القاسم پاينده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1353 ، جلد 11 ، صفحه 4735 . ( 20 ) . فتوح البلدان ، احمد بن يحيى البلاذرى ، ترجمه دكتر آذرتاش آذرنوش ، بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1346 ، صفحه 188 . ( 21 ) . تاريخ ايران از اسلام تا سلاجقه ، ر . ن . فراى ، انتشارات اميركبير ، تهران 1363 ، صفحه 174 . ( 22 ) . مازيار ، به قلم مجتبى مينوى و صادق هدايت ، چاپ دوم ، تهران 1333 ، صفحه 18 . ( 23 ) . تاريخ ايران بعد از اسلام ، عبد الحسين زرينكوب ، انتشارات اميركبير ، چاپ دوم ، تهران 1355 ، صفحه 459 .